msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

لخته

فكر مي‌كني فردا چه‌شكلي است؟ من فكر مي‌كنم روز‌هاي زيادي را تكرار خواهيم كرد و اگر امروز، تكرار روزي در گذشته نباشد، اما اين ساعت تكرار ساعتي در گذشته است و در آينده هم تكرار خواهد. اين را يقين دارم. مثالش همين لحظه‌اي است كه مي‌نويسم و هنوز يك ساعت نمي‌گذرد كه از تو خدافظي كرده‌ام. قطار به سمت تهران حركت كرد. اين هشتاد و پنجمين بار است كه قطاري از واگن‌ها من را بين ديگر مسافران به تهران مي‌برد و چند باري است كه آخرين تصوير شفاف مانده در پرده‌ي چشم‌هايم، نگاه ملتمس و چشم‌هاي منتظر تو است. سومين بار است كه كتاب “كتاب‌خانه‌ي بابل” را با خودم مي‌آورم تا اوقات خالي فكرم با نقاشي تن‌اش پر شود. هر بار تا صفحه‌ي بيست و سه خواندم و كتاب را بستم. ” لذتي پيچيده‌تر از تفكر وجود ندارد و براي همين است كه ما خود را وقف آن مي‌كنيم”. اين، جمله‌اي است كه با خواندنش در صفحه‌ي بيست و سه كتاب، كتاب را بستم. اولين بار به اين دليل كه با حرف چرندي رو به رو شده بودم. چند هفته‌ي بعد از آن، در كنار كار شركت و تنبلي و گل‌گشت در اينترنت، سراغي از كتاب نگرفتم. بار دوم، كه از پيش تو دور مي‌شدم به سمت تهران، با دو نفر هم‌كوپه شده بودم كه تا زماني كه پرده‌ي چشم‌هايم كشيده نشد، يك‌سره حرف زدند. انگار مفت‌تر از گوش‌هاي من نديده بودند. كم مانده بود ازشان بخواهم خيلي مودبانه قارقارشان را تا رسيدن قطار به ايستگاه كنار بگذارند تا من فرصتي براي خودم داشته باشم يا حداقل بروم روي يك تخت بخوابم. دهانشان گرم بود. ولي آن موقع شديدا به سكوت احتياج داشتم. نه اين‌كه فكر كني آدم گوشه‌گيري هستم. نه. ولي نمي‌دانم چه شده بود كه دلم مقداري سكوت مي‌خواست يك آسمان بالاي سرم. آخر شب اين فرصت پيش آمد. سكوتش را مي‌گويم. از آسمان خبري نبود. يكي از آن دو نفر رفت مستراح و دومي براي يك لحظه سرش را برگرداند سمت پنجره. نمي‌دانم در آن تاريكي چه چيز مي‌خواست از شيشه‌ي كوپه ببيند. ريش نامنظم و دماغ گوشتالودش زودتر از يقه‌ي باز پيراهن سفيد راه‌راهش از توي شيشه‌ي پنجره به چشم آمد. در همين فرصت كه داشت دقت مي‌كرد توي شيشه تا چيزي ببيند، و حرف مي‌زد، يك تخت از كنار كوپه خواباندم و پريدم روي آن. كتاب را برداشتم. حرف‌هايش را مي‌شنيدم. ولي برايم مهم نبود كه بخواهم به ذهن بسپارم و اين جا برايتان بگويم. فقط اين را بگويم كه يك مشت حرف مفت بود كه براي يك جفت گوش مفت زده مي‌شد. براي او هم مهم نبوده كه من مي‌شنوم و گوش نمي‌كنم. كتاب را باز كردم. ولي آنقدر خسته‌ بودم كه نخواهم به سياهي تن كتاب چشم بمالم. كتاب را بستم و خوابيدم. بار سوم، كه همين بار آخري بود از تو خدافظي كردم و برنگشتم تا نگاهت را پشت سرم بدرقه كني. تا صفحه‌ي بيست و سه خواندم. ولي باز هم به آن جمله‌ي لعنتي كه رسيدم كتاب را بستم. فكر مي‌كنم هر بار ديگر هم كه بخوانم، بيشتر از صفحه‌ي بيست‌وسه و بيشتر از آن جمله، پيش نمي‌روم.
مدت‌هاست روي يك جمله قفل كرده‌ام. هنگ كرده‌ام. خوابيده‌ام. بيدار شده‌ام. زندگي كرده‌ام. زندگي شده‌ام. مدت‌هاست اسير روز‌هاي گذشته و فراري از فرداي نيامده‌ام. روي خاطراتم چمباتمه زده‌ام. مثل ماري روي گنج. فهميده‌ام مشكل من اين است كه روي يك فعل گير كرده‌ام. چه فعلي است نمي‌دانم. ولي مي‌دانم كه باز هم قفل خواهم كرد. مثل قبل‌تر‌ها كه رفته بودم توي لاكم. نياز دارم خودم را واكاوي كنم. مدت‌هاست درد، بزرگ‌ترين لذت زير زبانم است. از درد لذت مي‌برم. اين را چند ماهي است كشف كرده‌ام. و از پي اين كشف، پي برده‌ام تمايلات مازوخيستي در من رشد كرده‌اند. مثالش همين ساق پاي راستم است كه گاهي آن‌چنان درد مي‌گيرد كه غرق در لذت مي‌شوم. با پاي ديگرم به ساق پايم فشار مي‌آورم تا لذت به اوج برسد. ولي بايد اعتراف كنم كه هيچ‌گاه از اين لذت و درد ارضا نشدم. هميشه ناكام ماندم و بعد از ناكامي، مغزم، همان‌ جايي كه حس مي‌كنم روحم را و فكرم را و تمام درد و لذتم را كنترل مي‌كند، خوني مي‌شود. براي چند روز حس و رمق كار كردن را از دست مي‌دهم و در همان حال كه حالم از پريود شدن مغزي‌ام به هم مي‌خورد، از اين كسالت و بي ميلي لذت مي‌برم. شايد بگوييد كه پريود شدن كه لذت ندارد. آدم را سگ مي‌كند. دليلم بر وجود اين لذت اين است كه گاهي دلم مي‌خواهد پريود مغزي بشوم. يعني دلم براي اين حالت‌ام تنگ مي‌شود. گاهي مي‌خواهم و مي‌طلبد كه پريود بشوم. مي‌خواهم بگويم اين يك توهم نيست. يك چيزي است كه دل‌تنگي‌ام را به وجود مي‌آورد. براي همين است كه از آن جمله‌ي كتاب خيلي خوشم نيامد و بهتر است بگويم حالم به هم خورد. آن جمله، از آن جمله‌هاست كه من را پريود مي‌كند. يعني يك جمله‌ي بي سر و ته كه معلوم نيست نويسنده از كجايش در آورده و در صفحه‌ي بيست و سه‌ي كتاب “كتاب‌خانه‌ي بابل” چپانده است. در انتخاب اين فعل خيلي دقت و احتياط كردم و ديدم همين چپاندن لايق آن جمله است. دليلي هم ندارد كه بخواهم الكي از كسي يا جمله‌اي يا نويسنده‌اي كه نه ديده‌امش و نه آن‌قدر‌ها مي‌شناسم‌اش تعريف كنم و يا بد بگويم. درد اوج لذت است و اين يك بيان كلي و يا يك اصل نيست. اين چيزي است كه براي من به اثبات رسيده است و من هم مانند آن نويسنده، فقط نظرم را مي‌گويم. او هم نظرش را گفته است و كسي بيخ گلويش را نچسبيده است كه چرا همچين حرف مزخرفي زده است. ممكن است حرف من هم براي عده‌اي مزخرف به شمار بيايد و البته من به آن عده هم مانند آن عده‌اي كه طرف‌دار اين حرف هستند، احترام مي‌گذارم. بالاخره آزادند از هر چيزي خوش‌شان بيايد و يا خوش‌شان نيايد. نمي‌دانم چه كسي از تفكر لذت مي‌برد و بد‌تر از همه اين‌كه خودش را وقف اين كار مي‌كند. مثالش خود من. ببينم، تو از فكر كردن لذت مي‌بري؟ نه، خداييش از فكر كردن لذت مي‌بري؟
وقتي كه يك چيزي توي ذهنم گم مي‌شود، يا وقتي قسمتي از يك چيزي ناشناخته است، آن فقدان يا آن چيز گنگ و مبهم و ناشناخته، مي‌شود خداي ذهنم. پريودم مي‌كند، ساكتم مي‌كند، مي‌بردم توي خودم. گاهي اوقات كسل و بي‌رمق مي‌شوم. گاهي، برعكس، پر انرژي مي‌شوم و وراج. دوست دارم تا كشف معما، همان‌طور ساكت و فرورفته در لاك باقي بمانم. حواسم به كار نباشد و چند بار توبيخ بشوم. پس از چند هفته، كم كم لكه‌هاي خون ديده شود و بفهمم چند وقتي‌ است پريود شده‌ام و اين لخته، در مغز باقي مانده است. اين‌ها نتيجه‌ي همان تفكر عميقي است كه آن جناب نويسنده در موردش بيان فضل كرده است. يعني آنقدر فكر كن تا پريود شوي و خودت را وقف فكر كردن و پريود شدن بكن. كجاي اين لذت، پيچيده است؟ يك حرفي زده است و كتابي چاپ كرده است و چند منتقد هم آن را به‌به و چه‌چه كرده‌اند اين كه دليل نمي‌شود حرفش يك حرف علمي و دقيق باشد كه بخواهم به آن فكر كنم و حالم از آن به هم بخورد. به نظر من منتقد‌ها هم مثل خودش بوده‌اند. احتمالا فاميلي يا آشنايي چيزي بوده‌اند و يا به طوري با هم گاو‌بندي كرده‌اند كه از يك حرف مفت، تعريف و تمجيد كنند تا كتاب پرفروشي باشد. مثالش همين چيز‌هايي است كه دور و بر خودتان مي‌بينيد. الان بايد دنبال آن فعل گم شده بگردم. دنبال آن جمله. چند ساعتي است از تو خبري نيست. لكه‌ي خون روي تصوير شفاف توي ذهنم مي‌بينم.

بوق

كم‌كم داشت غر و لند مسافرها بلند مي‌شد. بعضي‌شان با دست خودشان را باد مي‌زدند، عده‌اي هم با روزنامه‌، كتاب و يا چيز ديگري كه دستشان بود. روي صندلي جلو، پشت سر راننده نشسته بودم. از شيشه‌ي كنارم به بيرون نگاه مي‌كردم تا راننده را پيدا كنم. ميني‌بوس‌ها هيچ‌موقع زمان حركت مشخصي نداشتند. براي همين هم هست كه تا مجبور نباشم سوارشان نمي‌شوم. آن هم سوار اين فيات قراضه كه تا بند بند استخوان‌هاي آدم را جدا نكند، او را به مقصد نمي‌رساند. روي صندلي كه نشستم خاك بلند شد. روكش قهوه‌اي صندلي‌ها با يك آرم در زمينه‌ي نيم‌دايره‌ي كرم رنگ - كه به نظر مي‌رسيد روز اول سفيد بوده‌است، فضاي ميني‌بوس را غم‌زده كرده بود. فكر اين‌كه عرق سر و بدن چند نفر روي اين روكش چكيده و ماليده و ماسيده و خشك شده كه اين رنگ سفيد را به كرم چرك‌مرده‌اي تبديل كرده است، حالم را به هم ‌زد. باز كردن پنجره از گرماي داخل و عرق بدنم كم نكرد. اطراف را نگاه مي‌كردم و با هر دو دست خودم را باد مي‌زدم. آخرين نفر بودم كه از مدرسه بيرون آمده بودم. مانده بودم تا با كمك معلم رياضي يك مسئله را حل كنم. حل دستگاه دو معادله و دو مجهول را ياد گرفته بودم و يك دستگاه سه معادله و سه مجهولي كه از توي يك كتاب پيدا كرده بودم را مي‌خواستم برايم حل كند. علي‌رغم اينكه آقاي قدرت‌نما خشن به نظر مي‌رسيد و همه‌ي بچه‌ها از او مي‌ترسيدند، اما با من مهربان بود. صندلي‌هاي ميني‌بوس پر شده بود. يك نفر از انتهاي ميني‌بوس داد زد «يك نفر از اون جلويي‌ها يكي دو تا بوق بزنه تا راننده بياد». يك پيرزن از صندلي پشت سرم گفت «پاشو پسر جان تا اين آقا بشينه. جاي پدر بزرگته. ثواب داره». پيرمرد تازه سوار شده بود و اگر اين پيرزن به من امر نمي‌كرد، خودم قصد بلند شدن داشتم. ولي فضولي او و تصميم گرفتن به‌جاي من، من را بي‌اعتنا سر جايم نشاند. يك آقاي روزنامه‌به‌دست روزنامه را زير بغلش گرفت و گفت «پسرم اگه بلند بشي تا اين پيرمرد بنده خدا بشينه ثواب داره». يك نفر ديگر ادامه داد «با هر دست بدي، با همون دست مي‌گيري». عرق از چهار سمتم مي‌ريخت. بي‌حوصله‌تر از آن بودم كه بخواهم حرف‌هاي مسافران را گوش كنم. بلند شدم. پيرمرد با قدم‌هاي آهسته و كوتاه به صندلي نزديك شد. دستش را گرفتم و نشست. پيرزن صندلي عقبي گفت «پسرم، خدا خيرت بده، يك بوق بزن تا اين راننده‌ زودتر بياد». كيفم را لاي پاهايم گذاشتم و روي جعبه‌ي كنار دنده نشستم. طوري كه رو به روي بقيه‌ي مسافران بودم. پيرزن مدام لب‌هايش تكان مي‌خورد. فكر كنم راننده را نفرين مي‌كرد و يا به شوهرش –اگر هنوز مرحوم نشده باشد، غر مي‌زد. تا نگاهش به من افتاد كه داشتم نگاهش مي‌كردم، گفت «پسر جان به تو گفتم چند تا بوق بزن تا راننده‌ي اين بي‌صاحاب بياد. مرديم از گرما». يك مرد چاق از آخر ميني‌بوس گفت: «عجب بچه‌ي خيره‌اي هستي. خب اون جلو نشستي چكار. بوق بزن تا بياد اين مرتيكه». گفتم «چرا خودتون بوق نمي‌زنين». «پسر جان حرف بزرگ‌ترت رو گوش كن ديگه. بيچاره پدر و مادرت از دست تو چي مي‌كشه. هنوز پشت لبت سبز نشده. كاري كه يك بزرگتر بهت مي‌گه انجام بده». اين را پيرمردي كه جايم را به او داده بودم گفت. توي آن گرما شده بود مثل كره‌اي كه روي بشقاب چلو كباب گذاشته شده است. تا جمله‌اش تمام شد، نفس بلندي كشيد و روي صندلي جابه‌جا شد. انگار سخت‌ترين كار دنيا را انجام داده است و حالا مي‌خواهد استراحت بكند. صبرم تمام شده بود. دستم را گذاشتم روي بوق و دو تا بوق كوچك زدم. مرد روزنامه‌به‌دست گفت «دو تا بوق ديگه هم بزن. به‌جاي من». محلش نگذاشتم. حسابي كنف شد. همين‌طور كه با شدت بيشتري روزنامه را مقابل صورتش تكان مي‌داد، گفت «آقاي محترم، دوتا بوق بزن تا آقاي راننده زودتر تشريف بياورند». اين همه كلاس توي ميني‌بوس زپرتي نوبر بود. ديگر مسافران دادشان در آمده بود و با همهمه و سر و صدا از من مي‌خواستند بوق ميني‌بوس را فشار بدهم. خودم هم حسابي كلافه شده بودم. خم شدم به سمت فرمان و دستم را گذاشتم روي بوق و دو تا بوق كشيده و بلند زدم.
در سمت راننده باز شد و يك مرد چاق و سيبيلو نشست پشت فرمان. برگشت از توي آينه نگاهي به مسافران انداخت و گفت «كي بوق زد؟» همگي ساكت شدند. دوباره گفت «كي بوق زد؟» مسافران به سمت من نگاه مي‌كردند. اين‌بار ديگر با فحش بود كه در آن گرما از ما سوال كرد «ت.م نداره خودشو معرفي كنه اوني كه بوق زد». پيرزن صندلي عقبي آهسته گفت «اون آقا ». اين را از تكان لب‌هايش و اشاره‌اش فهميدم. گفتم «من بودم». گفت «غلط كردي كه تو بودي. چرا بوق زدي. برو گمشو از ماشين پايين». گفتم «نمي‌رم. چرا برم؟» « آقايون، خانوم‌ها، تا اين كره‌بز تو ماشين باشه، من حركت نمي‌كنم». همه‌ي نگاه‌ها به سمت من چرخيد. من هم توي چشم يك‌يكشان نگاه كردم. ولي پررو تر از آن بودند كه از رو بروند. مرد چاق عقب ميني‌بوس گفت «برو پايين بچه. پختيم تو اين گرما». «تو خودت گفتي بوق بزنم كه». يك نفر ديگر از آخر ميني‌بوس داد زد «برو پايين بچه جان بذار تو اين گرما زودتر به خانه‌هامون برسيم». مرد روزنامه‌به‌دست روزنامه را زير بغلش گرفت و آمد به سمت من. دستم را گرفت و هل داد به سمت در «برو پايين ديگه آقا. يك ذره حرف گوش‌كن باش». از ماشين پياده‌ام كرد و در را بست. راننده پايش را گذاشت روي گاز و رفت.*

*بر اساس تعريفي كه از فيلم كوتاهي با همين عنوان و محتوا به كارگرداني روح‌الله مسرور شنيدم

يازده

از توي آشپزخانه مي‌آيد توي هال. دست‌هايش را به هم مي‌مالد. انگار چيزي بين دست‌هايش است و آن‌را فشار مي‌دهد. به اطرافش نگاه مي‌كند و برمي‌گردد توي آشپزخانه. انگار نه انگار كه روبه‌رويش روي مبل نشسته‌ام. صدايش از توي آشپزخانه مي‌آيد. مدام حرف مي‌زند. با اندام نحيفش هيچ‌موقع انرژي‌اش براي صحبت كم نمي‌شود تا اين‌كه شب بشود و موتورش خاموش و چشم‌هايش بسته. وقتي آمد توي هال، خودكار را توي دستم قايم كردم. به محض ديدن خودكار هوس نوشتن مي‌كند و از من خودكار و كاغذ مي‌خواهد. مي‌خواستم افكارم را متمركز كنم و چند خطي بنويسم. كاغذ‌ها را گذاشتم روي عسلي و عسلي را كشيدم جلوي پايم و خم شدم روي كاغذ. مي‌خواستم بنويسم بعد از حرف‌هاي آن‌شب، انگار ترسيده باشد يا نگران، رفتارش با من عوض شده است. سعي مي‌كند كمتر تماس بگيرد و يا اس‌ام‌اس بزند. همه‌اش مي‌ترسانم. كم‌كم ياد مي‌گيرم كه نه بايد حرفي زد و نه از چيزي شكايت كرد. منتظر تلفن هستم و همين كه چند جمله‌اي مي‌نويسم سرم را بالا مي‌آورم و به ساعت كه بالا سر ورودي آشپزخانه نصب شده است نگاه مي‌كنم. ساعت از يازده گذشته است و تبريزي هنوز زنگ نزده. ديروز صبح قرار بود جلسه برگزار شود كه نشده بود و گفت مي‌خواهد مادر را ببرد فرودگاه. گفته بود امروز زنگ مي‌زند و ساعت جلسه را اعلام مي‌كند. فكرم مي‌رود سراغ ساجده. چيزهاي زيادي توي فكرم است كه نمي‌گذارد در مورد تغيير رفتارش تمركز كنم ببينم درست نتيجه‌گيري كرده‌ام يا نه. راضيه گفته بود مي‌رود به جلسه‌ي نقد كتاب ساجده. دو هفته بعد خبر آورد كه ساجده مرده است. دلم گرفت. خيلي دلم گرفت. همان لحظه رفته بودم و براي مرگش ستاره‌ها و ماه را نگاه كرده بودم. مي‌گويد «بيا ببين چه هلالي درست كرده‌ام.» انگشتم را مي‌گيرد و مي‌كشد. خودكار را مي‌گذارم روي عسلي و دنبالش مي‌روم توي آشپزخانه. سه پياله را گوجه‌سبز كرده و هفت هشت پياله را پر آب. كنار هم به شكل منحني چيده است. گوجه سبز‌ها كه كنار هم چيده شده بودند، به دم هلال نزديك‌تر بودند تا شكم آن. طوري نگاهم مي‌كند كه انگار منتظر است از گوجه‌سبز‌هايي كه به دست او مرتب چيده شده است، بخورم و بگويم با انگشت‌هاي كوچك و دست‌هاي هنرمند او چقدر خوشمزه‌تر شده‌اند. مي‌خورم. گونه‌اش را مي‌بوسم.
يازده نفر بودند. به ميانه‌هاي دماوند كه مي‌رسند كولاك مي‌شود. يك نفر از رفتن منصرف مي‌شود. پنج نفر ديگر هم در ارتفاع بالاتر از رفتن منصرف مي‌شوند. ساجده به همراه سرگروه و خواهر سرگروه و يك نفر ديگر مي‌روند بالا. زير پاي ساجده، شير پير، سرد و سفيد آرام خوابيده است. چهار نفري پايشان را به قله مي‌گذارند. فتح قله. زير پا گذاشتن يال سفيد اين شير خفته. بودن در ارتفاعي بالاتر از سر همه‌ي ما. مهرناز پياله‌هايش را رها كرده است. وسط هال كنار محسن نشسته و دو طرف قوطي ربرا گرفته تا محسن آن‌را باز كند. غذا با دست‌هاي او خوشمزه‌تر مي‌شود. زير كولاك و روي يال سفيد اين شير پير قدم مي‌زند. عينكش را يك لحظه برداشته و سفيدي برف و سرما چشم‌هايش را زده است. كوله‌اش را همان وسط، بالاي قله رها كرده و در آن برف و بوران، افتخار فتح قله وجودش را گرم كرده است. برف را زير پوتين‌هايش كوبيده. قدم زده. بالا و پايين پرده. سرش را تا لاله‌ي گوش شير نزديك كرده و حرف‌هايش را زده است. شايد اين شير سنگي با يال‌هاي سرد و پيرش بيدار شود. تكاني به خودش بدهد. از حرف‌هاي ساجده و درد دل‌هايش دود از سرش بلند شود و بغرد. پياله‌ها را مي‌شمارد. نه-ده- يازده. شير از جايش بلند نمي‌شود. انگار خودش را به خواب زده است. و نمي‌خواهد حتي در شروع آخرين ماه بهار پلكش را باز كند. اگر بيدار باشد و قهر و خودش را به خواب زده باشد، بالا و پايين پريدن‌هاي ساجده و در لاله‌ي گوشش فرياد زدن بي‌فايده است. ولي او به گفتنش، به شعر خواندنش، به تعريف‌كردن و درد دل‌هايش ادامه بدهد. با لهجه‌ي يك دختر كوهنورد و تن‌ها.

از شروع راه مي‌روم
«راه مي‌روم» را
راه مي‌روم*

گونه‌هايش قرمز شده باشد. ساعت دوازده نشده است. هسته‌ي سه تا گوجه‌سبز روي عسلي‌اند. هنوز تلفن زنگ نزده است. فكر مي‌كنم اگر بعد از دوازده زنگ بزند دلم بخواهد امروز جلسه برگزار نشود. دلم بخواهد افكارم در مورد تغيير رفتارش اشتباه باشد. همان لحظه تصميم بگيرم ديگر چيزي ننويسم كه بترسد يا احساس نگراني‌اش او را ساكت و دور كند. سرما خزيده باشد زير پوستش. دلش بخواهد بخوابد. كولاك شديد شده باشد. سرگروه بزند توي گوشش تا بيدار نگهش دارد. يك لحظه چشم‌هايش را باز كند و ببندد. سرگروه برف را از روي صورت و عينك آفتابي‌اش پاك كند. اشك به سينه‌ي دختر نرسيده، يخ بزند. «بيدار شو ساجده.» مهرناز اسمم را صدا بزند تا چشم‌هايم را باز كنم. ملحفه‌ي سفيد را مي‌كشم روي سرم. روي كمرم بالا و پايين مي‌پرد. دراز مي‌كشد. سرش را مي‌اورد تا لاله‌ي گوشم. مي گويد «بلند شو باهام بازي كن.» سردم است. مي‌خواهد از دست‌پخت خوشمزه‌اش بخورم. از قله‌ بالاتر رفت. ديگر هيچ قله‌اي به زير پايش نمي‌رسد. شير پير همان‌طور آرام خودش را به خواب زده است.

*206 پرتقالي

ريواس

بر بلندي تخته‌سنگي ايستاده‌ام. مگسي در اطرافم وزوز مي‌كند. زير پايم دره‌اي است و آن دورتر، شهر در مقابل صورتم پهن شده است. به نسبت ديگر روزها تميزتر است. قسمتي از دل شهر پر درخت است. نمي‌توانم بفهمم آن قسمت كه درخت‌هاي انبوه دارد كجاست. هركجا هست نه به خانه‌ي من نزديك است نه به خانه‌ي تو. نگاهم را از آن دور مي‌آورم به نزديك‌ترين نقطه‌ي شهر مي‌آورم نزديك‌تر، تا آدم‌هايي كه از مسير اصلي بالا مي‌روند. مي‌آورم تا دره‌ي زير پايم و ادامه مي‌دهم تا تخته سنگي كه رويش ايستاده‌ام. سرم گيج مي‌رود. پاي راستم را عقب مي‌برم و خودم را عقب مي‌كشم. اما دوباره برمي‌گردم جلو. دو قدم. لبه‌ي تخت سنگ مي‌ايستم. خالي زير پايم را نگاه مي‌كنم. با شيب زيادي به ته دره مي‌رسد. چهل دقيقه طول كشيد تا از شيب ملايم سينه‌ي سمت راست به شانه‌ي كوه رسيدم. احمد توي سايه‌ نشسته است و مثل سگ له‌له مي‌زند براي يك ليوان آب. پا به پاي من بالا آمد. تشنه كه مي‌شد با ساقه‌ي ترش و آب‌دار ريواس‌ها دهانش را خيس و خوش‌بو مي‌كرد. از ريواس كه خسته شد، ساكت شد و ديگر حرفي نزد. همين‌طور به دره‌ي پايين پايم نگاه مي‌كنم. اگر يك‌باره سرم گيج برود يا پايم بلغزد، به ته دره نرسيده روح از بدنم جدا مي‌شود. سرم اصابت مي‌كند به تخته سنگي در ميانه‌ي راه -كه يك درخت‌چه‌ي كوهي از كنارش در آمده است و من و احمد در سايه‌ي آن نان بربري و پنير خورديم- و درجا تمام مي‌كنم. اگر هم مسير غلتش بدنم با چيزي عوض بشود، خار‌هاي درشت و تيزي كه در بين راه است، در چشمم مي‌روند و بعد از آن اگر هم به هزار جان كندن زنده بمانم، نمي‌خواهم كه زنده باشم و كاسه‌ي چشمم از تيله‌ي خوش‌رنگ قهوه‌اي و تمام تو –وقتي مقابلم مي‌نشيني، خالي شود و مجبور بشوم با يك عينك سياه و عصاي سفيد و با احتياط كامل راه بروم.
آن‌هايي كه به يك ‌باره تصميم مي‌گيرند خودشان را بيندازند پايين، در اين لحظه، در لحظه‌اي كه بر بالاي يك خالي‌ِ پر وحشت مي‌ايستند، جسد پايين افتاده‌ي خود را از اين بالا،‌ در زماني قبل از سقوط، يا شايد زماني قبل از صعود و پرواز، مي‌بينند، به چه چيزي فكر مي‌كنند؟ بدبختي‌هاي زندگي به كجايشان رسيده است؟ احمد مي‌گويد:‌ «به اينجا». از اين‌كه فكرم را خوانده است دهانم باز مي‌ماند. با اين‌كه فهميدم چي گفته است مي‌پرسم: «چي؟» و منتظرم سرش را بالا بياورد و با دستش به بالاي گلويش اشاره كند و بگويد به اين‌جا. مي‌گويد: «بيا اين‌جا. اون بالا چه گهي مي‌خوري؟ بيا لامصب الان مي‌افتي‌ها». مي‌گويم: «يك لحظه خفه‌خون بگير و فقط گوش كن.» مي‌گويد: «اين مگسي كه وز وز مي‌كند من را ياد فيلم خوب، بد و زشت* مي‌اندازد. انگار منتظرند تا در يك دوئل كشته بشوم و سرِ لاشه‌ام ميهماني مفصلي بگيرند».
چشم‌ها را مي‌بندم و گوش مي‌كنم. احمد هم ساكت شده است. صداي وزوز مگس است و هو هوي باد و چهچهِ پرنده‌اي كه شايد بلبل يا سهره يا هر پرنده‌ي ديگر كه نمي‌دانم چي است و فقط مي‌بينمش كه به اندازه‌ي يك گنجشك است، باشد، و فرياد خفيف كلاغي در دورها. همه‌ي اين صداها در سكوتي معلق است. به يك‌باره صدا قطع مي‌شود و بعد از مكثي كوتاه دوباره شروع مي‌شود: باد مي‌وَزد و مگس مي‌وِزد و همان پرنده شاخه‌ي زير پايش را عوض مي‌كند و جنس ماده را صدا مي‌زند. هم‌زمان با مگس و پرنده، كلاغي از دور قار قار مي‌كند. ته مانده‌ي خفيف صدايش مي‌رسد و من حس كردم چيزي مي‌گويد كه از فهميدن آن ناتوانم. دست‌هايم را از دو طرف باز مي‌كنم و حالت پرواز مي‌گيرم.

*The Good, the bad and the ugly, By: Sergio Leone

چاي ساعت پنج

زير كون آدم بايد سفت باشد. از مبل‌هاي نرم و راحتي كه با نشستن روي‌شان شكل كمر و كپل آدم را مي‌گيرند خوشم نمي‌آيد. درد كمر به كنار. مثل بچه‌اي مي‌شوي كه در آغوش‌ مبل فرو رفته‌اي. حس مي‌كني در چنين شرايطي بايد حس تنها بودن داشته باشي و يا غمي چيزي تو را مچاله كرده باشد. احساس دل‌تنگي مي‌كني. ولي هر چه به خودت فشار مي‌آوري كه غمگين بشوي، نمي‌شود. فقط مقداري سنگين و بي‌حال مي‌شوي. در همين لحظه مادر از آشپزخانه مي‌آيد و تو را مي‌بيند كه كمي ابروهايت در هم رفته، نگاهت را به نقطه‌ي نامعلومي كه نه نزديك است و نه دور، دوخته‌اي، عضله‌هايت را شل كرده‌اي، دست‌هايت را بين زانو‌هايت گرفته‌اي و زانوهايت را توي شكمت جمع كرده‌اي. چشم‌هايش ريز مي‌شوند. گوشه‌ي لب‌هايش پايين مي‌آيند و با نگاه به چهره‌اش مي‌فهمي كه از اين حالت تو ناراحت شده است. قبل از اينكه هول برش دارد و مجبور بشود خودش را جمع و جور كند و بيايد كنارت، روي دسته‌ي مبل بنشيند، آرنجت را بگيرد و بكشدت طرف خودش، پيشاني‌ات را ببوسد و بپرسد چي شده كه زانوي غم بغل كرده‌اي، پيش‌دستي مي‌كني و تن سنگينت را كه در نرمه‌ي مبل سنگين‌تر شده‌است، بالا مي‌آوري. مي‌گويي اين هواي خوب يك پياده‌روي را مي‌طلبد. هيچ نمي‌داني وضع هوا چطور است. سه ساعت است كه به همين منوال روي مبل نشسته‌اي. ذهنت از همه چيز پر و خالي شده و تنها گاهي چشم‌هايت يا لب‌هايت تغيير حالت داده‌اند و حس درونت ناخواسته به صورتت شكل داده و يا بدون آن‌كه خودت متوجه بشوي، روي مبل جابه‌جا شده‌اي. پرده كشيده شده و به درستي نمي‌داني چه ساعتي از روز است. به هر حال هوا چه آفتابي باشد چه باراني، مي‌تواند هواي خوب به حساب بيايد. به صورتش نگاه مي‌كني و منتظري ببيني چه پاسخي مي‌دهد. نمي‌خواهي چيزي بروز بدهي. چون در واقع چيزي نشده است. يعني چيزي كه قابلِ عرض باشد نيست. مي‌گويد «هوا صاف‌تر از روز‌هاي قبل است. ولي با اين باد، شايد شب باران ببارد».
گفتم دوست دارم جاي سفتي بنشينم. به متكا يا ديوار سفتي تكيه بدهم و يا هيچ چيزي پشت سرم نباشد. اگر چند ساعت به همين منوال نشستم، هيچ حسي به جز فكر كردن به سراغم نيايد. دودوتا چارتا كنم و با قلمي كه توي دستم است، روي كاغذ چند تا عدد بنويسم و يا چند كلمه و شكل‌هاي ديگر بكشم. كسي چيزي ازشان نفهمد. بروم به ميان كتاب‌هاي رياضي و بپرم به زمان آينده و بنشينم كنار تو كه كلمه‌ي اول در خط دومي. طرح بكشم و در خط سوم بنويسم: تو كه صدا شدي در گلويم بگو در گذشته‌ي «امروز»، آن زمان كه كلمه‌ام بودي، بوي كدام خاك، خيس‌تر از آواز من بود كه دور شدي از من يا منتظر آواز نبودي؟ دوباره طرح و شكل و عدد و خط. كمرم روي كاغذ خم شده باشد و هنوز نشسته باشم روي قالي زرشكي و تكيه بر هيچ‌كجا داده باشم. مادر براي چاي صدايم بزند و از اين حالت من غصه‌اش نگيرد. چاي بله نه تعداد چندجمله‌اي‌هاي با ضرايب صحيح نامنفي چاي مدتي بايد بهش بگويم يا قبول مي‌كند اگر قبول نكرد همين رشته بله امروز نبايد ابراز مي‌كردم بله تعداد چندجمله‌اي‌هاي بله همه چيز خوب به نظر مي‌رسد نبايد دست‌دست كنم بله نه ولي اگر حيف كاش مي‌شد راحت‌تر از اين‌ها ولي اگر تمايلي داشت كه آن‌همه نه دلش نمي‌خواهد در برنامه‌هايش نيست بله چاي او هم مسائل خاص خودش را بله اگر آن حرف را نمي‌زد يك چيزي بله نه نمي‌تواند يا نمي‌خواهد يا نه نه مي‌خواهد ولي شايد او هم كه جواب نداد او هم كه زده تو خط اعتصاب نازش بله زياده چرا چاي نبايد چيزي مي‌نوشتم فردا دوباره تكرار شايد نه چندجمله‌اي‌هايي كه در شرط شرط نه بدون شرط بايد بهش بگويم بله نه بايد در كار نيست اگر مي‌خواست حتما مي‌گفت بله از اين طرف هم هيچ اقدامي شايد اشتباه از من بود بله فردا نه بله
چاي سرد شده است. تكيه‌ام را از ديوار مي‌گيرم. بلند مي‌شوم پنجره را مي‌بندم. هوا دم دارد. توي شكم مبل لم مي‌دهم. چيز قابل عرضي نيست.