حس آزاديدوست دارم برقصم. طوري برقصم كه انگار هيچكس من را نميبيند. هرچند رقص بلد نيستم.
ای خاک عالمدیروز باتوم می زدند و گاز اشک آور. امروز شربت تعارف می کردند و شیرینی.
همان ها که چماق می خوردند شربت و شیرینی شان را هم می خوردند.
دنياي ديگري در كار نيستآن دنيا را خيلي دوست دارم. چون هر كار كه بخواهي ميكني و مدام در گوشات نميگويند فلان كار را نكن وگرنه در آن دنيا چوب در فلانجايت* ميكنند.
* منظور آستين است
پارسي را پاس بداريددر پاسخ به كسي كه ميگويد «فارسي را هم پاس بداريد» بايد بگويم پارسي را پاس بدار.
شهرتشهرت يعني بنويسي «دارم ميرم كوه، شكار آهو» و برات صد و نود و چهار تا كامنت بگذارند.