ای خاک عالمدیروز باتوم می زدند و گاز اشک آور. امروز شربت تعارف می کردند و شیرینی.
همان ها که چماق می خوردند شربت و شیرینی شان را هم می خوردند.
فرياد كانتمنفي يك، هيچ نگران نيستم. هرگاه كه نتوانم فكر كنم يا در تصميمم مردد باشم، هرگاه بخواهم با كسي مشورت كنم يا بخواهم دلتنگيام را بيان كنم، هرگاه بخواهم با كسي صحبت كنم و از صحبت كردن با او لذت ببرم، هرگاه بخواهم بخواهم بخواهم، ميدانم دوستي و دوستاني دارم كه هميشه ميتوانم روي فكرشان و حرفشان حساب كنم و بودنشان به من آرامش بدهد. آنقدر كه بخواهم يك پست را –كه بعد از مدتها مينويسم- به آنها اختصاص بدهم و هر خطش را به يكي از آنها تقديم كنم. بگذريم كه در مقابل آنها من غالبا چيزي براي ارائه كردن ندارم و تنها ابزارم سكوت بوده است.
سلام
صفر، در اين تنگناي وقت، هر كس به كاري مشغول است و فرصت براي پرداختن به دلمشغوليها كم است. از بالا كه نگاه كني، مردم را مثل مورچههاي بيهدفي ميبيني كه فقط به اينطرف و آنطرف ميروند و كل جريان هيچ هدف مشخصي را دنبال نميكند. از همين رو است كه كشور ما به عنوان يك كل، هيچ دستآوردي براي ارائه به دنيا ندارد. يك، چند روز پيش خواندم رئيس جمهورمان در جمع مردم اصفهان ادعا كرده است سندهايي دارد كه اثبات ميكند آمريكا ميخواهد جلوي ظهور امام زمان را بگيرد. نميدانم آمريكا چه احساسي پيدا كرد وقتي فهميد اسناد كارهايش بهدست رئيسجمهورمان افتاده است. دو، اخيرا يك جريان هدفمند به صورت آشكار و خودجوش شكل گرفته است. الان برداران اطلاعات ميآيند در خانه را ميزنند و من را به جرم نشان دادن جريان ميبرند. دوباره ميگويم اگر جريان هدفمندي باشد، امروز است. امروز شانزده آذر است و هدف دستيافتن به آزادي است. همان آزادي كه فكر ميكنند هيچ تعريفي برايش نداريم. همان كه مل گيبسون در فيلم Brave Heart به خاطرش جانش را داد. همان فرياد، امروز از مشتهاي گرهكردهي مردم ما بيرون ميآيد و آنقدر بلند خواهد بود كه به گوشهاي كر هم نفوذ كند. همان كه شانزده آذر آن سال سه دانشجو به خاطرش خون دادند. نه خوني كه برود در رگهاي بدن فردي بيمار. خوني كه از رگ غيرت و مردانگي سه دانشجو بيرون جهيد تا اندام خفتهي مردم يك نسل را بيدار و راست كند. سه، نميدانم چرا اينها خيال ميكنند كساني به دنبال براندازي هستند. جريانهاي برانداز را نميشناسند يا دروغهاي خودشان را باور كردهاند؟ كانت در مقالهي «روشنگري چيست» - كه توصيه ميكنم وقتي را به آن اختصاص بدهيد و بخوانيد- ميگويد: «شاید یک انقلاب به خودکامگی فردی یا به رژیمی ستمگر یاچپاولگر پایان دهد؛ اما انقلاب هرگز نمیتواند در شیوههای اندیشه، اصلاح واقعی به وجود آورد؛ بلکه بر عکس، خرافات جدیدی که جای خرافات پیشین را میگیرند، برای کنترل تودۀ بی فکر، یوغِ عبودیت تازهای را به گردن او میافکنند.» يك نفر با زباني كه حكومتيها ميفهمند بهشان بگويد كسي به دنبال براندازي و انقلاب ديگري نيست. ما فقط ميخواهيم آزادانه كتاب بخوانيم. چهار، نميدانم اين چند خطي كه ميخواستم براي تو بنويسم چرا با اين حرفها پر شد. قرار بود شعر بنويسم و در آن تو را مثل پرندهاي پرواز دهم. مثل يك كفتر چاهي. و يا تو را در دشت سبزي بدوانم. مثل يك آهوي چموش و بازيگوش كه مست ميشود از آزادي و جنگل و درخت و دوري درندهاي كه بخواهد تهديدش كند. قرار بود در شعر باران ببارد و تو ماهي شوي توي آب. چتر موهايت خيس بخورد و بچسبد به پيشاني و صورتت و چتري كه در دست داري، هيچگاه از خجالت باز نشود. ميداني رفيق، به داشتنت افتخار ميكنم. روابط انساني را خوب ميشناسي و ديدگاه بيطرفانهات به دل آدم مينشيند. آدم كه با نگاهت همراه شود ميتواند خيلي چيزها را ببيند. تو اين درسها را كجا گرفتهاي؟
شش، بايد ششها را پر كرد از حرف و حرفها را بيرون داد با بازدم و با دم دوباره دود و گاز به ريهها برود و سرفه و اشك بيرون بيايد. در اين ازدحام حرف و بلواي سياسي، هر حرفي كه بزني يك سرش را به طور بيربطانهاي ربط ميدهند به جريانهاي اينطرف و آنطرف. بگويي خوشحالي كه رئيسجمهورت اسنادي پيدا كرده كه دست آمريكا را رو ميكند، فكر ميكنند داري مسخرهاش ميكني. بگويي ناراحتي رئيس جمهورت فلان حرف را زده، ميگويند به آنها متصل هستي. هفت، براي راهپيمايي از هر سمتي كه بروي، با گاز اشكآور و چماق صحنهي آنشانزده آذر را ميآورند جلوي چشمات. اگر به كسي بگويي دوستت دارم فكر ميكنند آن شخص «آزادي» است. البته در اين خصوص پر بيراه فكر نكردهاند كه انسان آزادي را دوست دارد، ولي نميدانند كه مخاطب اين دوست داشتن خاص است. هشت، كتاب و مقاله و داستان بخواني، ميزنند در دهانت كه فلان چيز را نخوان و بهمان چيز را نخوان. فقط كتابهايي كه ما اجازهي نشر ميدهيم را بخوان. مابقي كتابهاي ضاله هستند. مردم را دعوت به كتابخواني كني باز هم ميگيرند ميبرندت جايي كه عرب ني بيندازد. نه، شما ببينيد اين مقالهي كانت چقدر خواسته قدرت فكر كردن به ما انسانها بدهد. چيزي كه اينان از او واهمه دارند. بيچاره همهجاي خودش را جر داده تا به ما بفهماند: «چه راحت است صغیر بودن! [آدم صغیر پیش خود چنین استدلال میکند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر [روحاني] داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و … در این صورت نیازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتیاجی ندارم که بیندیشم؛ تا وقتی پول دارم دیگران جور مرا میکشند.» كجاي اين مقاله بد است؟ اصلا خودتان برويد كاملش را بخوانيد، دقيق بخوانيد، تا همه چيز دستتان بيايد. من هم بروم لباسم را وصله كنم به لباس دوستي كه حرفهايش به جان مينشيند. اگر بخواهد اين حرفها را او بزند، چنان غرق صحبتها و تحليلهايش ميشويد كه خود كانت هم دكانش را ميبندد و ميآيد حرفهاي خودش را از دهان او خيلي زيباتر بشنود.
ده، خواستم اينجا بنويسم كه چقدر دوستانم را دوست دارم كه پر شد از حرفهاي كانت و همزمان اتفاقهاي شانزده آذري و بنبست آزادي. الان است كه بيايند و من را از نان خوردن بيندازند. نميدانند من اينجا بساطي پهن كردهام براي خودم و حرفهايي كه دوست دارم را مينويسم. بيشترش دلنوشته است و گاهي هم كه از موضوعي كه يك جايم را درد آورده است مينويسم تا همانجايتان را به درد بياورم. مينويسم تا راه ارتباطي داشته باشم با دوستانم.
ارادههاي ختنهنشده«دارسي در سال 1901، قراردادي با مظفرالدينشاه منعقد كرد. به موجب آن، امتياز انحصار و اكتشاف و استخراج نفت را در حوزهي وسيعي از ايران به دست آورده بود و براي تضمين آن به شاه 2000 پوند پرداخت و به همين ميزان او را در سهام شركت شريك كرد به انضمام اينكه وعدهي 16 درصد از عوايد آينده را داد . . . تا سال 1908 دارسي و شركاي اسكاتلندياش بيش از نيم ميليون پوند صرف هزينهي اكتشاف و استخراج نفت در ايران كردند. اما چيزي عايدشان نشد. ساعت چهار صبح 26 مي 1908 نفت از يكي از چاهها فوران زد و فرياد شادي بريتانيا گوش دنيا را كرد كرد. در پاييز 1908 شركت جديد نفت انگليس-پرشيا را تاسيس كردند . . . وينستون چرچيل با پرداخت دوميليون پوند به شركت نفت انگليس-پرشيا، 51 درصد سهام ان شركت را خريد تا سوخت كشتيها را كه پيروزي در جنگ را مديون آنها ميدانست تامين كند. او جنگ جهاني را پيشبيني كرده بود . . . در سال 1914 كمتر از 300 هزار تن نفت استخراج شد و اين عدد در سال 1920 به پنج برابر رسيد . . . در سال 1920، حق امتياز ايران بر اساس قرارداد 16 درصدي از منافع خالص، 47000 پوند بود. احمدشاه آن را مائدهي آسماني تلقي كرد. حال آنكه در مقايسه با انچه به خزانهي شركت واريز ميشد، مبلغ ناچيزي بود.
در 1928، رضا شاه به وزراي كابينه دستور داد تا پيمان منصفانهتري با شركت منعقد كنند. انگليسيها او را جدي نگرفتند و به مدت چهار سال با امتناع و تاخير او را سردوانيدند. رضا شاه در 26 نوامبر 1932 پروندهي چهار سالهي مذاكرات را در بخاري انداخت و روز بعد امتياز دارسي را لغو كرد . . . كارمن به ايران امد و قرارداد جديدي نوشت. تضمين شد سهم ايران سالانه 975000 پوند خواهد بود و رضا شاه مدت قرارداد را كه در سال 1961 منقضي ميشد 32 سال تمديد كرد و توافق شد چون شاه، نام پرشيا را دوست ندارد، شركت، از انپس به شركت نفت انگليس-ايران خوانده شود. اين پيمان به پيمان 1933 شهرت يافت . . . ميزان استخراج نفت از 6.5 ميليون تن در 1941 به 16.5 ميليون تن در 1945 افزايش يافت . . . مجلس در 1947 قانوني تصويب كرد كه به موجب آن اعطاي هرگونه امتيازي به شركتهاي بيگانه ممنوع ميشد. مصدق، نمايندهاي بود كه پيشنويس اين قانون را تهيه كرده بود و در اوايل قرن بيستم توسط رضا شاه مجبور به كنارهگيري از سياست شده بود. او حالا برگشته بود».
بخشهايي از كتاب «همهي مردان شاه» نوشتهي استيون كينزر را با هم خوانديم. خروج منابع ملي از كشور، محدود به دورهي قاجار و رضاشاه نيست. قبلا اگر حمالي استخراج نفت به عهدهي بيگانگان بود، حالا همان حماليها را هم ما خودمان انجام ميدهيم و نفت را دو دستي در اختيار ديگر كشورها قرار ميدهيم. وقتي قيمت نفت 8 دلار است، نفت چند سال را پيش فروش ميكنيم تا كسريهاي بودجه را جبران كنيم. خوشحال هستيم كه نفت را با قيمت 30 دلار و 40 دلار و 68 دلار و 140 دلار ميفروشيم. از آن طرف مصنوعات نفتي با قيمتهاي چندبرابر در هر سوراخمان فرو ميرود. اين خودفريبي ناشي از جهل است يا فروش و تطاول ثروتهاي ملي به بهايي ناچيز و پركردن شكم سيريناپذير عدهاي كه خواص ناميده شدهاند؟ ثروتهاي ملي كه در حال تلف شدن هستند، محدود به نفت نيست. قاچاق اشياء زيرخاكي كه كمك فراواني به جذب توريست ميكند، هنوز ادامه دارد. برادران محترم زحمت اكتشاف و استخراج و فروش و خروج اين اشياء را ميكشند. ارزش مالي اين اشياء به كنار، ميزان جذب توريستي كه ايجاد ميكند ميتواند در عرض چند سال، ثروتي زاينده و چند برابر پولي كه بابت قاچاق آنها دريافت شده است، ايجاد كند. ولي نه از توريست خبري هست و نه از پول فروش انها. شهم ايران از خزر، در زمان سرد!ر سازندگي به 16 يا 14 درصد تنزل پيدا كرد. و در زمان دو!ـت نهم، به كمتر از 11 درصد. هر چه باشد، روسيه در مناسبتهاي مختلف و بارها بيلاخ بزرگي نشان ايران داده است و رهبران نظ!م را خوشنود كرده است. همه چيز را بردند. اگر زماني آمريكـ! به ايران حمله كند، بروم جلويش بايستم كه چه؟ از چي دفاع كنم؟ همه چيزمان را كه اين خواص هديه دادند و بردند و غارت كردند.
از صدقه سر شوراي نگهبـ!ن، يك مصدقِ ديگر نداريم كه به نمايندگي از من و تو بزند توي دهان كساني كه با رشوههاي كوچك و بزرگ ميخواهد راي مجلس را بخرند و خرديدند. باز هم از صدقه سري همان شورا، غالب نميندگان، يك مشت آدم گول و احمقند كه نمازشان هم ريا است چه برسد به ديگر كارهايشان.
سال 83 در سايت بيبيسي فارسي خواندم كه حدود 180 هزار نفر ايراني با درجهي علمي دكترا و فوق دكترا خارج از ايران زندگي ميكنند. يك فرد در بيست سال اول زندگي، مصرفكننده است. از تحصيل رايگان و يارانههاي دولتي استفاده ميكند و بزرگ ميشود. هنگامي كه به بازدهي ميرسد، شرايط كشور را نامطلوب ميبيند و با قرار وثيقهي پنج ميليون توماني براي ادامهي تحصيل ميرود و ديگر بر نميگردد. و در واقع خواص، او را به قيمت پنج ميليون تومان –و يا پانزده ميليون تومان- ميفروشند. سبب خروج اين همه ثروت از كشور، چه منابع انساني و چه مالي، چيست؟ و در مقابل اين همه گند و گهي كه خواص بالا آوردهاند، چه بايد بكنيم؟ توسعه، هزينه دارد و ميزان توسعه به نرخ توليد منابع اوليه بستگي دارد.
مشكل، خود ما هستيم. داستان بوق را خواندهاي؟ بيشتر ما، مثل مسافران آن مينيبوس هستيم. جرات دفاع از حق خودمان را نداريم. و هميشه دنبال كسي ميگرديم كه تقصيرها را به گردن او بياندازيم. حالا ميخواهد خلبان مردهي يك هواپيماي سقوط كرده باشد يا غولي مثل دشمنان نظ!م. پرتغاليها خوب فهميدند كه بايد عجم را گرسنه نگه داشت تا بتوان به او حكومت كرد. بگو كجا توانستهاي از حق خودت دفاع كني؟ بگو وقتي سرانهي مصرف كاغذ در امريكا 10 برابر ايران است و سرانهي مطالعهي كتاب در آن كشور 16 برابر ايران است، با چه نرخ رشدي ميخواهيم رشد بكنيم؟ بگو طي آخرين تكاني كه به خودت دادي، چه رخدادي در تو ايجاد شد؟ باور كنيم كه عملمان كمتر از ادعايمان است. و جسارتمان كمتر از هردو. ارادهي ما ختنه نشدهاست. هنوز خفتهاست و تركيب مناسبي براي خوب ايستادن در مقابل ناحقي را ندارد.
يك واقعيتاعتراف ميكنم كه من دوستدار محمد علي ابطحي هستم
و اگر بخواهيد كتكم بزنيد و يا پاي ناموس را وسط بكشيد، به ساخت بمب اتم و هلوكاست و قتل هويدا و ترور حسنعلي منصور هم اعتراف ميكنم.
اين متن براي دلگرمي اين عزيز و ديگر عزيزان نيست. اين يك واقعيت است.
خبر موقت: قبلا نامهاي از دكتر قاسم در وبسايتش ديده بودم.
سليقهاگر بخواهم كتابي را از كتابخانهام بيرون بيندازم بيشك «كافه پيانو»ي فرهاد جعفري است. اگر اين كتاب را داشتم حتما تا الان ده بار اين كار را كرده بودم. و خدا ميداند چند نفر صفحههاي آن را همراه با سبزيهايشان ديده بودند و نيم نگاهي بهش نينداخته، دور انداختهاند. من عادت داشتم هر وقت مادر سبزي ميخريد، كاغذ دور سبزي را صاف ميكردم و نگاهي ميانداختم بهش. نميدانم چطور اين كتاب به چاپهاي هفدهم و بالاتر شايد رسيده است. البته اين سليقهي مردم من است و نميتوان به آن خرده گرفت. نوك پيكان اين نشانه اول از همه متوجهي خود من است كه در بالا بردن سطح سليقهي مردم كاري نكردهام. «من» ِ اينجا تو هم هستي. تويي كه اين چند خط را كه براي خواندن نمينويسم ميخواني و ميداني كه براي عمل كردن و فكر كردن و دنبال راه حل گشتن مينويسم.
اگر رنگ سبز اينجا را برميدارم به اين خاطر نيست كه معتقدم اصلاحات به سختي شكست خورد كه به خاطر موج سبز نيامده بود. معتقدم اصلاحات تغيير در سليقهي مردم است. تغيير در تفكر مردم. سبزي را نميشود به زورِ رنگ به فكر مردم كشيد. سبزي بايد برود در لاك سخت و كم نفوذ مردمي كه سرانهي مطالعهشان يك شانزدهم مردم امريكاست. هرچند كه با داشتن يك علم، يك لوگو، يك پرچم، يك رنگ سبز موافقم. گاهي كه ميروم كوه، كلكچال، دكتر رضايي را ميبينم. يك پزشكِ تقريبا هفتاد و شش ساله كه ميآيد و فرياد ميزند كه آي جوانها كتاب بخوانيد، كتاب بخوانيد. نميدانم اين دعوت همگانياش به كتاب چقدر در پوستهي سخت مردم فرو ميرود. ولي من هم مثل او اميدوارم حداقل يك نفر از لاك خودش بيرون بيايد و بخواهد سليقهاش را تغيير بدهد.
وبلاگ برميگردد به آرامش آبي دريايش. آن رنگ سبز هديهي چند روزي بود به دشت سبز دامن دوست. و حالا دست او را ميگيرم و ميبرمش تا عمق آب. تا آبي آسمان. تا سبزيِ درياها. او كه انديشهاش فكرِ من را سبز كرد و نگاهش صورتم را خيس.
دوست دارم روز زن را به كساني تبريك بگويم. رو در رو. نگاه كنم توي صورتشان. براي يك لحظه تلخيهاي امروز را فراموش كنم و از ته دل برايشان آرزوهاي خوب بكنم. با رنگي بين سبز و آبي.