خيلي قبلترهاداشتم موسيقي متن فيلم Blue را گوش مي كردم. تمام شده بود. دوباره پخشش كردم. همزمان نامهي تو را براي بار سيزدههم شروع كردم به خواندن و قبل از آن، شايد از نيم ساعت قبل قلم و كاغذي آورده بودم تا براي تو بنويسم.
خوبي سودابه؟
مه همه جا را گرفته. نميشود بيشتر از ده متر جلوتر را ديد. ميدان دربند را به ياد ميآوري؟ اگر باز هم از پنجره نگاه كني، در اين شبي كه زمين پر از برف شده است و هوا پر از مه، آن طرفتر از ميدان، فقط چند چراغ روشن خواهي ديد و نه چيز ديگر. حس ميكنم چيزي توي دلم آفريده شده است. چيزي كه از درون ميخورَدم. شور است به گمانم. چون يك بار كه قطره قطره از چشمهايم سرريز شد با زبان چشيدمش. شور بود. حس ميكنم -حس نميكنم- يقين دارم دلم برايت تنگ شده است. و آن چيز زيبا و دردآور دلتنگي است. عزيز من، ميخواهم بگويم كسي هست كه هيچ كس نيست و همه كس است. رفتهاي ديدنش. عاشقش هستي. آن كس، كسي را آفريده كه كسي نيست ولي دوستت دارد. دارم. من ماندهام تو! چرا تو با او معاشقه نميكني؟ سورهي نور را بخوان و آيهالكرسي را. مغرورتر از او، از معشوقي ديدهاي؟ الله لا اله الا هو الحي القيوم. معشوق بايد مغرور باشد. موافقي؟ ميداني كه من كمترين غروري در مقابل تو ندارم. معشوق بايد ناز كند. بايد دنبالش بروي. نروي بلكه بايد بدوي. يا معشوق شو و ناز كن يا عاشق شو و دنبال آن معشوق بينياز و پر ناز بدو. ضجه بزن از دوريش. حسود شو به عشقي كه دارد كه عشقش تويي. بمير در اشتياقش و نه از شوقش كه شوق با ديدار ميميرد و اشتياق با وصل، با ديدار، زيادتر ميشود. من، واقعا نميدانم چرا دارم اينها را براي تو ميگويم، ولي ميدانم كه اين بازي كثيفي كه تويش دست و پا ميزنيم، يك شوخي بيمزه به اسم زندگي است. براي همين است كه احساس ميكنم چقدر دور شدهام از او. سودابهام، دستهايت را بكش روي صورتم. بيا امشب با هم نماز بخوانيم. نماز عشق. هر دو بر سينهي محبوب سجده كنيم. دستهايت را بكش روي صورتم. خيسشان كن.
نميدانم چرا آنشب اينقدر تا بالاي شانههاي من پايين آمده بود خدا.
بيمقدمهزندگی گذرگاه تاریکی ست. ما همه روندگان این چراگاه بی علفیم. سخت و صعب و بی بازگشت. فقط باید رفت. ما هم میرویم. چرا نرویم. میرویم. نه مثل گوسفندانی که هر روز این مسیر را میروند. سرها همه پایین و مسیر مستقیم. میرویم. با چشمهایی که از مستی بسته شدهاند و از شوق باز و دریده. از مسیرهایی که هیچ کس نرفته است و نمیرود. ما هم میرویم. یعنی من و تو میرویم. جسم تو کیلومترها دورتر از من و هر شب بدون من. اما روح تو هم آغوش رویای من و نزدیکتر از من به من. مهربانم، این چه شعر زیبایی بود که برای من فرستادی. حالم را عوض کرد و چشمهایم را خیس. فصل پاييز است. ماه اول آن، مهر است. ماه محبت. فصل زیبای پاییز. فصل زیباییها. فصل لخت شدنها. عور شدن درختها. فصل برگهای زرد و قرمز و قهوهای. فصل برگریزان. فصل پاییز. ماه دوم، آبان است. ماه آب و خیسی و نم. ماه باریدن و باریدن و باریدن. و بعد از آن ماه آتش. باز ماه رنگ قرمز و زرد و نارنجی. ماه درختهای انجيرِ لخت از برگ. میبینی چقدر پاییز قشنگ است. پاییز. فصلی که دوست دارم به نام تو من را مست کند. مهربان، آبان بريز در من. آذر بریز در من. مهربان، آذر بریز در سینه ام. از شور. از شوق.
*ناخودآگاه، بيخبر، بي هيچ مقدمهاي به سراغم ميآيي و فكر من را به اشكها و يادها و لبخندها ميبري. سيگاري آتش ميزنم. در دود غليظ آن غرق ميشوم. نامه را به سيگار ميچسبانم و با هر پك عميق قسمتي از آن را ميسوزانم.
عشق پنهانآقاي شماره يك خانم شماره دو را دوست داشت. وقتي كه ديد براي خانم شماره دو خواستگار آمده است، تصميم به ازدواج با خانم شماره يك گرفت. خانم شماره دو كه آقاي شماره يك را دوست داشت، به آقاي شماره دو كه موقعيت اجتماعي خيلي بهتر از آقاي شماره يك داشت، جواب رد داد. آقاي شماره يك كه ديد خانم شماره دو به آقاي شماره دو جواب رد داده است، و از طرفي نتوانسته است خانم شماره يك را دوست داشته باشد، تصميم به قطع ارتباط با خانم شماره يك گرفت.
من روزي، دوباره دستهايت را بين دستهايم گرم خواهم كرد
يك واقعيتاعتراف ميكنم كه من دوستدار محمد علي ابطحي هستم
و اگر بخواهيد كتكم بزنيد و يا پاي ناموس را وسط بكشيد، به ساخت بمب اتم و هلوكاست و قتل هويدا و ترور حسنعلي منصور هم اعتراف ميكنم.
اين متن براي دلگرمي اين عزيز و ديگر عزيزان نيست. اين يك واقعيت است.
خبر موقت: قبلا نامهاي از دكتر قاسم در وبسايتش ديده بودم.
گرگ و ميشكلپوره ميجوشانم. توي جوشاندهاش نبات مياندازم. ميگذارم سرد بشود. ميخورم. مثل زهر مار است لامصب. پشت بندش يك قاشق مربا ميخورم و نصف ليوان آب. به پشت دراز ميكشم. تيكتاك ساعت ميآيد. دستم را روي شكمم ميگذارم و با احساسي از درد و لذت از چشمهايم اشك ميآيد. منتظر ميمانم تا دلدرد كم بشود. نميشود. دمرو ميشوم. سرم را روي بازوي راست ميگذارم. تيكتاك ساعت بلندتر ميشود. عقربهها بين هفت و هشت جفت ميشوند. حركتشان را دنبال ميكنم. بيتوجه به نگاه من، سه دقيقه به همان حالت ميماند؛ به جز چند تكان كوچك كه خرگوش چالاك به خودش ميدهد تا لذت بيشتري نصيب لاكپشت آهستهي زيرش شود. تا بعد به كناري بخزد و شتاب بگيرد تا گرگ و ميشِ ساعت هشت را به موقع اعلام كند.