msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٧ شهريور- منِ میان‌سالگی

اگر دیدید یک نفر که دارد پا به میانسالی می‌گذارد، پشت فرمان پر شتاب و با هیجان رانندگی می‌کند، شاید من باشم. کودک عجول و بازیگوش من فقط سنش زیاد شده است و چیزی از کودکی‌اش کم نشده.

اگر کسانی که در یک شرکت کوچک کار می‌کنند، دیدید که حاضرند به خاطر یکی از همکارانشان از خودشان، خارج از حد تصور، واقعا خارج از حد تصور مایه بگذارند، شاید یکی از همکاران مرد میانسال را دیده باشید. در آن شرکت مدیریت نرمال منابع انسانی در مقابل مدیریت کاریزماتیک منابع انسانی حرفی برای گفتن ندارد.

اگر دیدید مردی در اوایل میانسالی هر شب یا غروب که به خانه می‌رود … شما که نمی‌بینید چطور با بردیای کوچکش بازی می‌کند، پس گفتن ندارد.

فکر و ذکر و هم و غم آن مرد میانسال بعد از رشد و ارتقای شرکت کوچکی که در آن کار می‌کند، پرداخت حقوق به موقع همکارانش است. چهار همکار در بخشی که کار می‌کند دارد. بعد از آنکه همکارانش او را غافل‌گیر کردند و یک ساعت تیسوت (Tissot) در روز تولدش بهش هدیه دادند، از هیات مدیره مجوز تقدیم کردن هدیه‌ی روز تولد را گرفت. قبل از آن نیز تقدیم سبد کالای مواد غذایی با کیفیت به مناسبت‌های تقویمی (ماه رمضان، شب یلدا، نوروز) را در نظر گرفت و راه اندازی کرد.

تفریح مرد میانسال ما کار است. از کوه و دشت و جنگل و دریا کم کرده است و به کار افزوده است. این عدم توازن را به زودی جبران می‌کند. کودک شرکتش دارد راه می‌رود و دیگر نیاز به حضور حداکثری خودش نمی‌باشد. از این که توانسته بر قلب همکارانش اثر بگذارد خوشحال است.

اگر دیدید …

چیزهای دیگری هم هست که نمی‌تواند بگوید.

٣١ خرداد- حال ما خوب است غم کم می‌خوریم

حالا که از حال دوستانم کم‌خبر و یا بی‌بخرم، دلم می‌خواهد حال همه‌‌تان خوب باشد و غم به دلتان راه نیابد جز غم عشق.

٦ بهمن- روز چهارم

الان دقیقا چهار روز است که من به سفر یک هفته‌ای‌مان پایان دادم. هانیه و بردیا هنوز در سفر هستند. نشستم به تماشای عکس‌های این یک هفته و عکس‌های قبل‌تر از آن. کار را موقتا تعطیل کردم. کار. گفتم کار. چقدر این تحول کاری‌ام که از سال قبل شروع شد را دوست دارم. اگر مامانه آناهیتا نخندد! می‌گویم که این هم خواست خدا بود. اگر بخندد هم همین را می‌گویم. داستانش را که بگویم مامانه آناهیتا هم باورش می‌شود که فقط خواست اوست. نمی‌دانم چرا مامانه آناهیتا این ـه چسبان را به انتهای مامان چسبانده است. اگر می‌نوشت مامان آناهیتا، باز هم ما با کسره زیر نون مامان می‌خواندیمش. ولی او الکی این ـه چسبان را چسباند به انتهای مامان تا بشود مامانه آناهیتا. آناهیتا حتما خیلی فرزند دوست‌داشتنی است برای مامانه و بابایه آناهیتا که این‌طوری تاکید می‌کند او، مامانه آناهیتاست.
داستانش را فعلا نمی‌گویم. مامانه آناهیتا هم می‌خواهد بخندد و یا باورش بشود. به من چه. فعلا من با عکس‌ها و خاطرات این چند‌روز سرخوش‌ام. دلتنگم و سرخوش. چقدر این تحول کاری‌ام را که از سال قبل شروع شد دوست دارم. بالاتر که این جمله را گفتم، جای “را” را درست ننوشته بودم. برای همین الان اصلاحش کردم. ارسطویی می‌گوید “را” را الکی به آخر جمله منتقل نکنید. برای همین اصلاحش کردم. این تحول را مدیون دوست قدیم‌ام رضا هستم. همو که یکی از اعضای تیم روباتیک‌مان بود و توانستیم در سال 80 مقام دوم را در بخش روبات‌های بینا در کشور کسب کنیم. (همین‌جا می‌توانستم “را” را بعد از”روبات‌های بینا” بیاورم. ولی طبق گفته‌ی ارسطویی، جایش آن‌جاست که الان هست). برای فردا باید یک گزارش آماده کنم. ولی هنوز دارم در میان عکس‌ها می‌چرخم. سینه‌خیز می‌کند. آهسته و آرام و گاهی وقت‌ها پر سرعت و تند. حواسش به مسائل دور و برش هست. چیزی را نشان می‌کند و تلاش می‌کند که آن‌را فتح کند. وقتی که فتح شد، آرام می‌گیرد و می‌رود سراغ نشان بعدی. دوست دارم در مورد این تحول کاری بنویسم. هشت سال تجربه‌ی کاری را کنار گذاشتم و به این تحول، توکل کردم. او من را انتخاب کرده‌بود. چون ازش خواسته بودم. مقدماتش را چید و من را به سویش هل داد. هشت سال تجربه و شهرت حرفه‌ای و کسب درآمد بالاتر از میانگین همکاران را به کناری گذاشتم و این تحول بزرگ را پذیرفتم. این شرکت نوپا، کودک دیگر من است. باید رشد کند. بزرگ شود. بشود یک ابرشرکت در زمینه‌ی تخصصی‌اش. یک غول متخصص که تمامی مشتریان، گزارشاتش را سند حرف‌هایشان قرار دهند.
الان دقیقا چهار روز است که به سفر یک هفته‌ای‌مان پایان داده‌ام و امشب، بیشتر از هر شب دیگر …

بردیای نه ماهه

٨ آبان- گزینش

گفت خیلی خوش‌شانس بودی امید که هانیه گیرت آمده.
گفتم من شانسی زن نگرفتم. هانیه رو بعد از شناختن به همسری برگزیدم.
ادامه دادم تو شاید شانسی زن گرفته باشی اما من شناختم و انتخاب کردم.
واقعیت چیز دیگری بود. هانیه اولین کسی بود بعد از هشت نفر قبلی، که به محض دیدن‌اش، دلم لرزید. چراغی در دلم روشن شد و فهمیدم انتخاب خداست. هر لحظه که از آن تاریخ پنج هشت مبارک می‌گذرد، به خواسته‌های دلم و ویژگی‌های رفتاری و اخلاقی هانیه که نگاه می‌کنم، رفتار‌ها را که می‌بینم و خواسته‌هایم را که به‌یاد می‌آورم، بیشتر عاشق می‌شوم و بیشتر می‌فهمم خدا بغلم کرده است.

١٩ مهر- تو از کدام قبیله‌ای؟

تن تو برگ نازک گل است
چشمانت الماس درخشان
وقتی تو را در آغوش می‌گیرم
وقتی سرشار از انرژی به من می‌نگری تا درخشش ابدی زندگی را نشانم دهی
گریه‌ات گریه است و خنده‌هایت خنده
تو از قبیله‌ی ما آدمیان نیستی
ما آدم‌ها، وقتی که می‌خندیم، شاد نیستیم و وقتی که می‌گرییم، به فکر مکر و دسیسه‌ایم
نوزاد یک‌صد و هفتاد و یک‌روزه‌ی من
تو باید در میان ما مکاران دغل‌باز زندگی کنی بی‌آنکه از درخشش چشمانت چیزی کم شود. طوری بزی که برگ گل تن‌ات و زنگار آدمیان، روغن و آب باشد. نگذار قبیله‌ی چشمانت مورد تاخت و تاز دروغ و ریا و نامحرم قرار گیرد آزاد‌مرد کوچک من.
این‌ها یک بخش از مردمان هستند. در این میان، هستند کسانی که انسانیت‌شان، مقام آدمیزاد را ارتقا می‌دهد. حق مطلب این است که آن تزویر و ریا و دروغ و دسیسه، دندان‌گیر عده‌ای نان به نرخ روز خور است. این‌ها را گفتم که بدانی انسان‌های بزرگ هم در میان همین آدمیان زندگی می‌کنند.

١ مهر- بغل

حس می‌کنم خدا بغلم کردم و داره من رو به پیش می‌بره.

٢٦ مرداد- من با محک اینجوری‌ام

یک کد نوشته بودم و گذاشته بودم توی کنجی از وب. کار تخصصی می‌کرد. نوشته بودم اگه استفاده کردی و راضی بودی هرچقدر دوست داشتی بریز به محک و به من هم خبر بده.
. امروز یکی گفت چهل هزار تومان ریخته به محک و رسیدش رو هم برام فرستاد. خوشحالم که برای کسی مفید بوده و حداقل یک نفر به سمت محک قدم خیری برداشته است.
اینها رو گفتم که ریا بشه و بدونید که من با محک اینجوری‌ام.

٢٠ اردي‌بهشت- زینای عزیز

اگر نیمی از، تنها نیمی از پزشکان ما وجدان و مسئولیت‌پذیری‌شان به تو می‌رفت، پول پرستی این قشر تا این حد توی ذوق مردم ما نمی‌زد. تو به تنهایی، در نظر من، وجهه‌ی پزشکان را چندین پله بالا بردی.
تو به قدری خوب هستی که آدم دوست دارد بیمار تو باشد. به قدر خوب بودنت، دانا هم هستی. در مقابل یک سندرم نادر، جا نزدی، حرفی از پول نزدی و بهترین تصمیم را گرفتی. شماره موبایلت را دادی تا اگر نیمه شب، درد حمله کرد، خواب را بر چشمانت حرام کنیم. تو عالی‌ترین پزشک متخصص زنان هستی که می‌شناسم.
من، همسرم و پسرم این محبت را سینه به سینه منتقل و منتشر خواهیم کرد.
ممنون خانم دکتر افراسیاب

١٦ اردي‌بهشت- خداحافظی

چه خوب است که اولین سلام پس از سالها، خداحافظی باشد.

١٥ اردي‌بهشت- سفرنامه

سفرنامه

از دست ندهید.
یک سفرنامه مربوط به حداقل پنج سال قبل که، ناخواسته سرشار از طنز شده است
بدون وقفه نشستم همه ش رو خوندم

٣ اردي‌بهشت- روزی که خدا خندید

غافلگیر شدیم. شاید به این دلیل که به این زودی‌ها انتظارش را نمی‌کشیدیم. خودی نشانمان داد و سر از پوسته بیرون آورد.
بردیا
نام: بردیا
فرزند: امید و هانیه
تاریخ تولد: سوم اردیبهشت، به وقت اذان صبح

حالا کسی هست که بابا صدایم کند. این حس باید نوشته شود. در یک داستان تا بتوانم شما را با آن همراه کنم. و این، مرحله‌ی جدیدی از زندگی من است.

هر چه من می‌گویم ما هرچه خواسته‌ایم به ما داده است باور نمی‌کند. حتی کیفیت آن چیزی را که خواسته‌ایم نیز مشخص می‌کنیم. و این، لبخند خداوند است هنگامی که می‌گوید ادعونی، فاستجب لکم.
خدایا، هر که دوستی غیر از تو گزیند، احمق است. هر که چیزی از غیر تو بخواهد احمق است. هر که به یاد تو نباشد، خاک‌‌‌برسر است.
یادت هست که هنوز یک خواسته‌ی قدیمی دارم و منتظر که اجابت کنی. می‌دانم که این یکی را گذاشته‌ای که خودم همت کنم. می‌شود تو باز هم یار من شوی‌؟ یاری‌ام کنی؟

١٢ فروردين- آرزو و روزمرگي

آرزو تا وقتي آرزو است كه ازش دوريم. به محض رسيدن بهش، به خواسته و بعد عادت و بعد روزمرگي تبديل مي‌شه و گاهي به دل‌زدگي شايد.

*كلام بزرگان

٢٣ اسفند- پيش‌قراول

مادرت چنان عشقي به تو ابراز مي‌كند كه تمام عاشقان دنيا شاگرد مكتبش شده‌اند و من پيش‌قراول‌شان.

٢٢ اسفند- يُسر

هنوز نيامده‌اي و پيش‌پايت اين همه پول و مال و منال حواله كرده‌اي.
نامت را چه بگذارم؟ باران؟ رحمت‌الله؟ بركت؟ نعمت؟ هديه؟ بهار؟

١٣ بهمن- راه

چاره‌اي ندارم به جز موفقيت
و اين، تنها راه است.

٧ بهمن- نگاه از صداي تو ايمن مي‌شود

از كارزاري سخت مي‌آيد. نبردي نابرابر. جنگ، جنگ خون بود و دردي كه دردانه‌ي مرا در آغوش مي‌كشيد. گويي كه مي‌خواهد از او، مانند كودكش مراقبت كند. ولي درد است ديگر. چنگ مي‌اندازد به جانت. مي‌اندازدت درون چرخ گوشت و تو بي‌وقفه، مستاصل و ملتمسانه به خودت مي‌پيچي. نفرين بر تو اي درد. چنگ انداخته‌اي بر جانش كه چه. كه قطره قطره الماس از گوشه‌ي چشمانش هميشه زيبا بر گونه‌اش بغلتد؟ و بعد عاجزانه به پايت بيفتم كه “دور شو دست از سرش بردار، او كجا طاقت تو را دارد”.
نفرينت كنم يا سلام گويمت كه نشانه بودي. نشانه‌اي از كارزاري نابرابر كه پيش‌تر گفتم و خوني كه سرازير مي‌گشت از صورت زندگي و چراغي كه رو به خاموشي بود. تا اين‌كه تو امدي اي درد. نشانه‌ي نبرد. پرده‌دري كردي. نفرين چرا. سلام مي‌كنمت. بگذار نگاه‌ت كنم. صداي تو ايمني بخش است.

نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!
شاملو

٦ بهمن- زن

زن چراغ خانه‌است را الان مي‌فهمم. وقتي كه تمام چراغ‌هاي خانه را روشن مي‌كنم ولي خانه “فروغ”ي ندارد. يعني همين.

٣ بهمن- دل ما و روي تو

دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد / كه چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد
سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس / که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم / تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله / به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن / مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد
به فروغ چهره زلفت ره دل زند همه شب / چه دلاور است دزدی که به شب چراغ دارد
من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم / که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد
سزد ار چو ابر بهمن كه بر اين چمن بگريم / چمن آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ / که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

روي تو چراغ خانه‌ي من است بيا.

١٩ دي- معادلات دلتنگي

گاهي وقت‌ها ادم چيزهايي مي بيند و يك‌هو ته دلش پر مي‌شود از دلتنگي. كارش هم نمي‌شود كرد. اين فيزيك نيست كه بشود با نيوتن يا دالامبر حلش كرد. لاگرانژ هم در اين لحظه بي‌خاصيت است. حتي خود حضرت شرودينگر در اين زمينه هيچ حرفي به زبان نياورده است چه برسد به ويتگنشتاين و گادامر و فوكو. ادم گاهي دلش تنگ مي‌شود با آن‌كه علت دلتنگي در كنارش نشسته است و لبخند مدام بر لبش شكوفه مي‌زند.
تنگ روزهاي نيامده مي‌شود. تنگ و نگران. نگران فردا. كه اگر فردا نباشم، بي‌شك دلم براي اين قند تنگ مي‌شود.

١٤ آذر- فروغ، همراه اول

من عاشقم.
کتاب، نگاه، باران، مو، نگاه، دست، انتظار، دلواپسی‌های خوب، بهار و زمستان با آن یگانه میوه‌اش، پاییز و تابستان با آن میوه‌های نوبرش، کلمه و سفر، عکس و قدم زدن، کوه را بالا و پایین رفتن، نوشتن و خواندن و خواندن و نوشتن، گپ و گفت و زمزمه، آشتی پس از اخم، کار و نیرو، حل کردن یک ریاضیات مبهم، زندگی کردن، نگران گل‌های باغچه بودن. خوب است که هیچ کدام هووی دیگری نمی‌شوند و هیچ کدام از حضور دیگری احساس ناامنی نمی‌کند. من عاشق تمام اين‌ها هستم.
همه‌ی اینها یک همراه می‌خواهند. یک نفر را كه بشود يگانه رفيق‌ات. رفيق تنگي و گشادگي خاطرت. در چهره‌اش، بتواني آرامش‌ات را بيابي. دست‌هايش ميوه و كتاب تعارف‌ات كند و به وقت پرداختن دلمشغولي‌هاي ديگر، همراهي‌ت كند. حضورش سكوت خانه را بشكند و نگاهش، خستگي روزانه‌ات را به پايان برسانند. به اين همراه هميشگي مي‌گويم فروغ.