msgbartop
شايد همين امروز انتظاري است كه مويم سفيد كرده است
msgbarbottom

١٧ دي - از آن ترانه

صداي خنده‌ات كه پيچيد توي گوشم، سرم را بالا آوردم. به دنبال صدا، چشم دواندم توي اتاق. صدا قطع شد. جلوي آينه خبري از تو نبود. بچه شده بودي و هواي قايم‌باشك‌بازي به سرت زده بود. صدايت زدم. هرچه گوش كشيدم، صدايي نيامد. دوباره سرم را انداختم روي كتاب. چند لحظه كه روي كلمه‌ها چشم دواندم، دوباره صدايت را شنيدم. صدا در مركز جمجمه‌ام، جايي بي‌بعد، شنيده مي‌شد. مركز نشر صدا قابل تشخيص نبود. دوباره، و به ناچار،‌ به سمت اتاق نگاه كردم. “با مني فروغ؟” جوابي نيامد.
مقداري قارچ خُرد مي‌كنم. مي‌ريزم توي تابه. تابه روي اجاق گاز. چرخاندن شير گاز تا نيمه، جرقه مي‌زند و گُر مي‌گيرد. روي مبل نشسته‌اي و نگاهت به اشپزخانه است. منتظر آماده شدن غذاي حاضري هستي. با گوشه‌ي چشم زير نظر دارمت. سر نمي‌چرخانم تا تو همان‌طور بي‌مهابا، با چشماني كنجكاو، حركات من را زير نظر بگيري. ساعت به ده نرسيده است. شبكه پيام، صداي مجيد اخشابي را از بلند‌گوهاي تلويزيون پخش مي‌كند. برنامه‌هاي شبانه‌ي راديو سالهاست مشتري قديمي‌اش را از دست داده است و امشب، با حضور تو، دوباره من را مهمان كرده است. غذا كه آماده مي‌شود، تو نيستي.
صداي تلويزيون را زياد مي‌كنم. صداي تو رفته است. عليرغم اصرار سميه، حاضر نشدم امروز را مهمان او بشوم. ترجيح دادم مرغ كرچ نشسته بر روي كتاب‌هايم شوم. در خانه‌اي كه نمي‌گذارد حواسم متوجه‌ي جوجه‌هاي ده روزه‌ام بشود، بو و صدا و احساس حضورت را همراه با كلمه‌هاي كتاب به چشم‌هايم مي‌كشم.

١٣ آذر - تا با تو خنديدم

اين‌بار كه ببينم‌ت، ستاره‌ها را تا چشم‌هايت پايين مي‌آورم. يقه‌ي كتم را تا زير لاله‌ي گوش بالا مي‌آورم. همين‌طور كه دستانم توي جيب كت، سردشان است، چانه‌ام را بالا مي‌آورم و تو، پيشاني‌ات را تا مقابل لب‌هام كه غنچه شده‌اند، پايين مي‌آوري. غنچه، روي پيشاني‌ات مي‌تركد و صدايي ايجاد مي‌شود. دست راستم را به سمت درخت كاجي كه دورتر و بزرگ‌تر است، نشانه مي‌روم و به يك‌باره، شروع مي‌كنيم به دويدن. به درخت كه مي‌رسيم، بخار گرمي از لب‌هاي نيمه‌بازت خارج مي‌ش. لب‌هايت را مي‌بينم كه بريده بريده باز و بسته مي‌شود. لب‌خند انتهايش، به لب‌قند بدل مي‌شود و دستانم دور بازوانت حلقه. حجم گرمي ميان دستانم را پر مي‌كند و بخار نفس‌هايت، لاله‌ي گوشم را گرم.

٢٢ آبان - تعبير خواب بيست و پنجم پاييز

شب‌ها سر بر بالش مي‌گذاشتم و نگاهم روي سقفِ ساكت‌تر از مرده خشك مي‌شد. خنثي و بي‌رنگ. با سايه‌هايي كه مي‌امدند و هيچ‌گاه نمي‌آمدند. روي سقف، دراز مي‌شدند و قبل از آن‌كه روي جسم من بيفتند، به ناگاه، نيست مي‌شدند…

… و من غواصي شدم در ميان كلمه‌ها. آن موقع هنوز لب نگشوده بودم و فقط انگشت‌هام بود كه ضرب مي‌گرفت و چشم‌هام كه دودو مي‌زد روي سياهه‌هاي متن‌ها تا راهي باشد براي غوطه‌ور شدن در آن دريا. دل‌ت گرم بود و نرم. از نگاهت وارد شدم و رسيدم به سويدا. همان جعبه‌ي سياه. خواستم كشفش كنم. كلمه ريختي روي صورتم و توي دستم. نگاه كردم و خواندم و خواندم و چشم‌هايم با دلت آشنا شد. كشف رمز آن جعبه يك كار شبانه روزي بود. نمي‌توانستم از راهي كه آمده‌ام برگردم. و من به دنبال بازگشتن نبودم. ناگهان موجي آمد و من را كوباند به سنگ و ديوار. خواستم فرار كنم. دور و برم ميله‌هاي قفس ديدم.
بيست روز گذشت.

اين پا و آن پا كردن فايده ندارد. تو كه ماهي نيستي كه به دنبال چاله‌ي آب باشي براي شنا كردن. من ماهي شدم در چاله‌ي دست‌ت و وقتي شك برت داشت كه “اين زنداني تمايل به رهايي ندارد؟” مرغي شدم ساكت، نشسته بر تخم‌هاي بيست و پنج روزه‌اش. و باز كلمه ريختي و مهربان شدي و من از دل‌تنگي درآمدم. دفترم را باز كردم و برايت نوشتم دوست‌ت دارم. پرسيدي چه قدر. گفتم آن‌قدر كه …

… و من رقاصي شدم در بركه‌ي خشك كه باد از هر طرفش مي‌آمد و موهايم را مي‌برد. شب شد و ديوانگي بر من چيره شد. تو كه ماهي نيستي كه با وسوسه‌ي باران، سر از خاك بركه بيرون آورده باشي؟ و من قطره آبي شدم در دهان تشنه ماهي‌ايي كه خطوط مشبك بركه را قدم مي‌زد و به آسمان نگاه مي‌كرد. مگر اين رود،‌ در اين روز، از چشمه‌ي بالا دست سيراب نمي‌شد؟ – نه نمي‌شد. الان كه روز نيست. اين سكوت، از سردي شب است و اين باد، زاينده‌ي ابرهاي بي‌بار و اين رود؟ گفتي رود، اين رود زاينده‌رودي‌ست كه حالا به‌جاي آب، خشكي مي‌زايد. ولي ماهي بيچاره!… من اين شب را نمي‌خواهم. من روز مي‌خواهم. من از بد شگوني شب بيزارم. بي‌زارم. يك نفر نورافكن را …

… و تو از من خواستي غصه نخورم. پنج شب گذشت. و من دلم را يلدايي كردم براي ادامه‌ي شب‌گويي‌هاي قصه‌گوي پاييز. آن‌گاه كه صحنه عوض شد و من، آدم ديگري شدم و تو!
قصه‌گو، عصايش را در هوا چرخاند. چرخي زد و ايستاد. قدمي برداشت و سكوت قهوه‌خانه را گرم كرد: بيا در رنگارنگ پاييز، خش‌خش برگ‌ها را بپا كنيم. بيا در كلبه‌ي كوچك‌مان، مرغ ساكتِ هم را زير بال و پر بگيريم. شب‌ها بميريم و صبح، ‌زاييده‌ي هم شويم. بيا پاييز را بهار كنيم كه بهار، بي‌تو پاييز است. بيا در خش‌خش برگ‌ها، جغرافياي فصل‌ها را عوض كنيم. زمستان در گرمي آغوش‌ت، چله‌ي گرم تابستانم شود با ميوه‌هاي رسيده. آب خنك چشمه‌ي بالادست، سيرابم كند. تابستان در سفيد سينه‌ات، زمستان شود و باد، رقصنده با وزش موهايت. بوز. باد شو. متحرك. با هيجان. بهارم را رنگارنگ پاييز كن. زمستانم را تابستان، پاييزم را بهار. بريز. آب در كاسه‌ي دستانت، ماهي‌ام كن ميان دستانت. مي‌خواهم شيار ناموزن دست‌هايت را قدم بزنم. ماهي‌ام باش، لغزنده در دستانم. و من غواصي شدم در آب چشمانت. صياد مرواريد. لغزنده، رقصنده با وزش موهايت. شكارم كن. صيدي كه قرارش، چشم‌هاي توست و فرارش از چشم‌هاي تو. مگر جز اين روز‌هاي شيرين، شب‌هاي …

چشم‌هايم را مي‌بندم تا بهتر يادم بيايد. يك روز پاييز بود كه بهار شد. يك روز بهاري در بيست و پنجم پاييز.

٦ مهر - نشانه

ما زنده ايم
زيرا مي ميريم

٣ مرداد - بيست منهاي دو

وقتي كه شركت در گير و دار انتقال به كرمان بود، با چند نفر از دوستانم در خصوص جستجوي فرصت شغلي ديگر صحبت كردم. يكي از دوستانم كه در يك شركت معتبر و بزرگ كار مي‌كند از من خواست رزومه‌ي كاري‌ام را برايش بفرستم و براي آن شركت، درخواست كار بدهم. مي‌گفت اخيرا پنج نفر از نيروهاي بخش مكانيك استعفا داده‌اند و شركت شديدا نياز به نيرو دارد.
چندي پيش براي مصاحبه شغلي به آن شركت فراخوانده شدم. طبق برنامه و پنج دقيقه قبل از شروع مصاحبه به آنجا رسيدم. به محض رسيدن، از دوست قديمي‌ام خواستم بيايد لابي ساختمان و با هم گپي بزنيم تا جلسه شروع شود. با دوازده دقيقه تاخير من را به داخل اتاق دعوت كردند. چهار نفر از بزرگان شركت در كميته‌ي جذب جمع شده بودند. يكي از آن‌ها كه ته‌ريش داشت و تپل‌تر از بقيه بود، پرسيد ” تاخير ما باعث رنجش شما نشد؟” با خونسردي و سادگي تمام گفتم ” يكي از دوستانم در اين شركت كار مي‌كند و در اين مدت، مشغول صحبت با ايشان بودم.” بعد از جلسه به اين اشتباه استراتژيك خودم پي بردم. در جلسات مصاحبه و يا هر جلسه‌ي ديگري، بايد كاري كرد كه بدون آن‌كه آن‌طرف ميز، رنجيده شود، به اين باور برسد كه با شخص قَدَري رو به رو است و خودش نكات ضعفي دارد. البته تكرار مي‌كنم در اثر اين قدرت‌نمايي، آن‌طرف ميز به هيچ عنوان نبايد مورد رنجش يا توهين قرار گيرند.
مديريت يك جلسه مصاحبه كار آساني نيست. بايد به ريز و درشت كار آشنا بود. حفظ خونسردي مهم است. اضطراب يك ضعف است. اگر از خود اطمينان داريم بايد نگراني را كنار بگذاريم و بدانيم آن‌طرفي‌ها توقع صداقت دارند. آن‌طرف ميز، پس از بررسي رزومه‌ي كاري، از شخص دعوت به مصاحبه كرده‌اند. يعني كليات نوشته شده در رزومه، مورد پسند آن‌هاست و مي‌خواهند با مصاحبه، در اين خصوص، تصميم درستي بگيرند. پس نگراني جايگاهي ندارد. براي تاثيرگذاشتن به مصاحبه كنندگان، بايد هر طور هست قدرت خود را به نمايش بگذاريم. ولي قبل از ان و يا در خلال آن، بايد اندكي صميمي شد. در جلسه‌ي مصاحبه‌اي كه داشتم، خاطرم نيست دقيقا چه جمله‌اي در پاسخ به يكي از مصاحبه كنندگان گفتم كه همه خنديدند و به اصطلاح يخ‌مان باز شد. خودماني شدن در جلسه، باعث مي‌شود سنگيني جلسه شكسته و در يك محيط دوستانه، گفتگوها ادامه پيدا كند. ولي آن‌چه باعث شد اين چند خط را بنگارم، اشتباهي بود كه من در مصاحبه‌ام داشتم. هرچند مصاحبه به خوبي پيش رفت، ولي من مي‌توانستم مقام مصاحبه كنندگان را اندكي پايين بياورم و از اين طريق، يك امتياز بگيرم. پرسيدند تاخير ما باعث رنجش شما نشد؟ و من از سپري كردن زمان با يكي از دوستانم صحبت به ميان آوردم. مناسب‌تر بود روي تاخيرشان مانور مي‌دادم تا بدانند در اين زمينه، لنگ مي‌زنند. مثلا مي‌توانستم اين جمله را بگويم: “تنظيم دقيق وقت جلسه، نيازمند مديريت دقيق‌تري بود. هرچند كه ما در ايران به انواع تاخير‌ها عادت كرده‌ايم و امري غير طبيعي قلم‌داد نمي‌شود.” در اين صورت، با جمله‌ي اول، عدم توانايي آن‌ها را در تنظيم دقيق زمان، به رخ‌شان كشيده‌ام و به آن‌ها نشان داده‌ام كه اين نكته (توانايي اندك آن‌ها) از ديد من پنهان نمانده است. از طرفي، با جمله‌ي بعدي، مساله‌ي عدم مديريت مناسب زمان را در كشور، امري طبيعي نشان داده‌ام تا در انجام اين گناه، چندان احساس تنهايي نكنند و مطمئن باشند مي‌توانند اين گناه بزرگ توسط افراد زيادي انجام مي‌شود و با اين‌كار، مقداري از گزندگي جمله‌ي اول، مي‌كاستم.
اگر به خودتان اطمينان داريد، با خونسردي و اعتماد به نفس، در مورد حقوق مورد درخواست‌تان صحبت كنيد. در فرم درخواست، مبلغ مورد نظر را ننوشته بودم. همان آقاي تپل كه شروع‌كننده‌ي مصاحبه بود، پرسيد حقوق مورد درخواست‌ت چقدر است. من اندكي رودرواسي كردم و يك رقم نسبتا بالا را براي كار در ساعات اداري، بيان كردم. ان‌ها هم يكديگر را نگاه كردند و جلسه تمام شد. در مورد حقوق، ان‌هم در اين شرايط اجتماعي كه از ابتداي سال تا كنون دو بار كرايه تاكسي‌ها –كه نشاني از تورم موجود در جامعه است- حدود 35% افزايش يافته، خيلي وقت‌ها رودرواسي داريم كه خواسته‌ي خود را بيان كنيم. ولي آن‌چه مسلم است، حقوق مورد درخواست من، بايد اجاره خانه در منطقه‌ي متوسط شهر مثل يوسف‌آباد، هزينه‌هاي رفت و برگشت به شركت، هزينه‌هاي انرژي و مخابرات، هزينه‌هاي خورد و خوراك و ميهماني، خريد لباس سالانه‌ي من و همسرم، هزينه‌ي رفت و آمد همسرم براي خريد روزانه، ذخيره‌ي پول براي افزايش اجاره‌بهاي سالانه و يا رهن منزل، سفر، دانشگاه همسر و اندكي ذخيره براي ارتقاي زندگي مانند خريد ماشين و يا هزينه‌هاي درمان و هديه‌ي تولد همسر و خانواده‌ي درجه يك و روز زن و مادر و پدر و عيدي دادن به برادر زاده و خواهرزاده و همسر و خواهر و موارد پيش‌بيني نشده را پوشش بدهد. فكر مي‌كنم بهتر بود همه‌ي اينها را بيان مي‌كردم و از آن‌طرف ميزي‌ها مي‌خواستم خودشان جمع بندي كنند و مبلغ مورد نياز را ثبت كنند.

اين‌ها را گفتم كه بگويم حال اين‌روزهاي من چندان بد نيست. با كمي رودرواسي، خوبم.